شمارهٔ ۵۱۸
به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردانبزن جاروب مژگان را و از دل گرد غم بنشان
اگر خواهی به چشم کم نبیند هر که پیش آیدچو تیغ مغربی شو از لباس عاریت عریان
مکن عیبم اگر تبعیت مردم نمی سازدمخلاف عادت ایشان بود آیین درویشان
غبار جادهٔ کویت شدم ای آبروی جانقدم بر فرق من بگذار و گرد از روی خود بنشان
چرا زان پیشتر تن بر قضا ندهی که تقدیرشسرت را گوی بازی سازد و دستت کند چوگان
مکن با بدگهر مضبوط پیوند محبت راکه نتوانی کنی با چین پیشانی دگر سوهان
مبادا نفس و شیطان آشنا گردد به یکدیگرکه یوسف را برد چون متفق شد گرگ با چوپان
چرا زاهد نسازی باز دکان نصحیت راز خوبان بلاانگیز خالی دیدهای میدان؟
بگوییدش به آن خورشید را تا چند خواهد بودسعیدا در هوای مهر او چون ذره سرگردان؟