گنج

شمارهٔ ۵۰۸

عالم تمام یک نظر است و ندیده ایماین مرغ زیر بال و پر است و ندیده ایم
غافل نشسته ایم ز شمشیر باز دهرگویا به پیش رو سپر است و ندیده ایم
از بس خیال روی تو حیرت فزوده استچون نور دیده در نظر است و ندیده ایم
ما را حدیث دوست به دست فراق دادخوش وعده ها که در خبر است و ندیده ایم
آن کس که دست بر سر همیان نهاده استدر زیر بار تا کمر است و ندیده ایم
چون مردم دو چشم در این تکیه گاه، یاربا ما همیشه سر به سر است و ندیده ایم
گردیده ایم جمله ولی روی یار رااز مهر برهنه تر است و ندیده ایم
سوی بت زمانه سعیدا به سهو همتا گردنش در آب زر است و ندیده ایم