شمارهٔ ۵۰۶
گر کمر زرین و یا زر در کمر بربسته ایماز خیال خاطر آن سیمبر بربسته ایم
آن چنان گرد تعلق را ز خود افشانده ایمکز غبار راه، احرام سفر بربسته ایم
رشتهٔ تسبیح جان سازیم تا از تار زلفعمرها شد ما به این نیت کمر بربسته ایم
از درون باشد که حرف [آشنایی بشنویم]گوش خود بر حلقهٔ بیرون در بربسته ایم
بهر زینت خلق بر دستار خوش پیچیده اندغافلند از آن که بر سر درد سر بربسته ایم
هر دو آزادیم می گویند ما و سرو رالیک کی ما همچو او دل بر ثمر بربسته ایم؟
گر یکی مرغیم و گر سیمرغ در نزد قضادست و پا گم کرده ایم و بال [و] پر بربسته ایم
در تماشای جهان با خلق یکسان نیستیممردمان دل بسته اند و ما نظر بربسته ایم
تا سعیدا غیر را در بزم او نبود رهیاز کمال رشک ما بر خویش دربر بسته ایم