گنج

شمارهٔ ۴۹۸

همچو گل راز درون خود نمایان می‌کنمخویش را در عین جمعیت پریشان می‌کنم
همچو دریا چین به رو دارم ولی صافی دلمهمچو شبنم گریه را در خنده پنهان می‌کنم
تازه می‌سازم به ناخن زخم‌های کهنه راغیر می‌داند به درد خویش درمان می‌کنم
طینتم پاک است از عصیان مرا اندیشه نیستآفتابم در حجاب ابر جولان می‌کنم
از میان عیب‌بینان مقید در لباسمی‌برم خود را و بی‌قیدانه عریان می‌کنم
خوش نمی‌آید مرا ظاهرپرستی همچو خلقخویش را آزاد و دل را بندهٔ آن می‌کنم
گشتم شیب و فراز دهر را بی‌چیز نیستهست [ناهمواریی] در طبع، سوهان می‌کنم
جان من قربان نگویم آن کنم یا غیر آنپادشاهی هرچه فرمان می‌کنی آن می‌کنم
با که گویم گر نگویم با تو حال خویش رامورم و عرض مطالب با سلیمان می‌کنم
بره بند عشقم و طاقت نمی‌آرم دگرخویش را خواهی نخواه امروز قربان می‌کنم
چشم گریان دارم و موی سفید و باز هماز برای راه رفتن فکر سامان می‌کنم
تا مگر رنگ حنا از پای او افتد به دستطفل چشم خویش را من باز گریان می‌کنم
گفتمش جان رونمایت، رونما، گفتا که خوبگر کشم نقصان سعیدا باز تاوان می‌کنم