شمارهٔ ۴۹۳
باز حرف از ناز خوبان می زنمطعنه ها بر کفر و ایمان می زنم
همچو زلف از مصحف روی بتانبعد از این فال پریشان می زنم
می کنم جان را بر آن لب پیشکشسنگ بر لعل بدخشان می زنم
نیستم آنگاره لیک انگاره راتا شوم هموار، سوهان می زنم
گر در و دیوار از دستم شکستبعد از این سر در بیابان می زنم
شیشه ام چون ابر گر پر می شودخیمه در صحن گلستان می زنم
کشور جانان سعیدا رو نمودپشت پا بر عالم جان می زنم