شمارهٔ ۴۹۲
از حال من مپرس [و] ندامت کشیدنمخو گشته پشت دست به دندان گزیدنم
هر دم شکست می خورم اما به چشم خلقاز بس شکسته ام ننماید شکستنم
پیچد به خویش دشمن من بیشتر ز پیشدر چشم روزگار چو مو گر شود تنم
ای عقل رو به وادی حیرت نهاد و رفتهر کس که دید همچو تو از خویش رفتنم
از بس شکست خورد سعیدا دلم ز خلقرنگ آن قدر نماند به رویم که بشکنم