شمارهٔ ۴۵۹
نی همین از خودنمایی پا و سر پیچیدهامخویش را در جیب صد عیب و هنر پیچیدهام
هرچه با گردون دون دادم همانم باز دادچون صدا این کوه را من بر کمر پیچیدهام
باطن خود را به ظاهر نیک گردانیدهاماین بدان ماند که عیبی در هنر پیچیدهام
فکر زلفش تا نبیند همچو مشک افسردگیچون ضیا در پردههای چشم تر پیچیدهام
او منزه بوده است از نقد و جنس و خیر و شرمن عبث بر تار و پود خیر و شر پیچیدهام
قطرهٔ خونی به بیداری برآید مشکل استز این رگ خوابی که من بر نیشتر پیچیدهام