شمارهٔ ۴۵۴
به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغولبه خیال تو بود خاطر دانا مشغول
بعد از آن روی دل جمع نبیند آن کسکه دمی گشت به آن زلف چلیپا مشغول
یار چون نیست در اندیشه چه مسجد چه کنشتدر طریقت چه به دنیا چه به عقبا مشغول
روز و شب عربده دارند به هم اهل جهانما فقیران ز کناری به تماشا مشغول
گرچه شغلش همه آرایش خویش است مداملیک نبود به خود او این قدر ما مشغول
وصل او گرچه محال است ز ناامیدیبه بود ز آن که بود کس به تمنا مشغول
هر که سرگرم به کاری است سعیدا تا هستشیر در بیشه و ماهی است به دریا مشغول