شمارهٔ ۴۵
برد آرزو خرمن ما خوشه چین مااز دست نارسا ننمود آستین ما
آیینهٔ نمونهٔ تمثال حیرتیمچون آب موج خیز نباشد جبین ما
از شکر و صبر ذائقهٔ ما گرفته حظتلخ است در مذاق کسان انگبین ما
داغ است همچو لالهٔ بیدل در این چمناز باغ روزگار گل دستچین ما
آمد اجل به دیدن ما گریه کرد و رفتدارد مگر اثر نفس واپسین ما
هر دم در این چمن دل ما داغ می شودهرگز به غیر لاله نرست از زمین ما
هرگز نمی شود ز دلم صورت تو محوخوش کنده اند نام تو را در نگین ما
از هر طرف حوادث دنیای بی مدارصف بسته می رود ز یسار و یمین ما
چون ماه در خیال رخ آفتاب اوما را گداخت هیبت فکر متین ما
دیگر به سیر باغ جهان برنخاستیمتا شد نهال قامت او دلنشین ما
ما زان سبب طریق ملامت گرفته ایمظاهر شود مگر هنر عیب بین ما
گر رشتهٔ حیات کند نیست غم که شدهر تار موی زلف تو حبل المتین ما
ز آیین ما هر آن که سعیدا کند سؤالفقر است کیش و مذهب و ترک است دین ما