گنج

شمارهٔ ۴۴۷

قافیه: قگل۶ بیت
گر شوی واقف تو ای بی حاصل از اسرار دلحال دنیا و مافیها کنی در کار دل
از تماشای دو عالم چشم می بستی دگرگر تو بینا می شدی بر دیدهٔ بیدار دل
زهرهٔ شیران شود آب از پی اش در راه عشقبی جگر کی می تواند بود یک دم یار دل
عرش می لرزد ز آه سینهٔ صاحبدلانزینهار ای دل نیفتی در پی آزار دل
بار مجنون کی تواند ناقهٔ لیلی کشیدطرفه سنگین است در راه محبت بار دل
عمرها شد بر در دل کار او رفت است و روبای خدایا بر سعیدا وانما دیدار دل