شمارهٔ ۴۳۸
منتظر جمال او انس و اجنه و ملکآینه دار طلعتش هفت زمین و نه فلک
جوهر دل نهان بود تا نرسی به عاشقیقلب تو کی روا شود تا نزنی بر این محک
آن الم از دلم نشد نیم دمک برون که اوبر سر کشتهٔ عدو رفت و نشست یک دمک
چون ز حوالی دلم خون نرود به هر طرفخنجر غمزه های او زخم زده است رگ به رک
خال تو را به چشم خود جای دهم چو مردمکگر تو قبول می کنی یک نظر ای پسر عمک
جا کرده همچو جان غم جانانه رگ به رگالماس ریزه سوده و بر جان زده نمک
هر دم چه می زنی ز ندامت دو کف به همگر می زنی به دیدهٔ غمدیده زن نمک
بر صفحه غیر وصف یکی بیشتر نبوداوراق این کتاب چو دیدیم یک به یک
ای دل چه می روی ز پی دل که در جهانبر این گریز پا نرسیده کسی به تک
من کیستم که عشق نورزم به روی اوجا کرده است مهر رخش در دل ملک
در فکر آن دهان و ز تعبیر آن کمرافتاده ایم ما به میان یقین و شک
از کس گره به جبهه سعیدا نمی زنیماین نقشه را ز صفحهٔ دل کرده ایم حک