گنج

شمارهٔ ۴۳۶

بی حجابانه برآورده سر از دامن خاکبه هوای لب شکرشکنت پنجهٔ تاک
دست از حلقهٔ زلف تو چسان بردارمبسته امید سر خویش تو را بر فتراک
عقل و فطرت دو اسیرند تو را در خدمتکمترین بندهٔ فرمان تو باشد ادراک
ارض سجاده به میدان رضا افکندهآسمان خانه به دوش است به راهت چالاک
همه سرگشته و حیران به تماشای رختهر چه هست از همه اشیا ز سمک تا به سماک
آشنا کس به کمال تو چسان می گرددکه تو دریای قدیمی و جهان چون خاشاک
یارب این غصه غریب است خدا را مپسندشاد باشند رقیبان و سعیدا غمناک