شمارهٔ ۴۲۷
زند بر ابر نیسان طعن خشکی گوهر عاشقمحیطی را نیارد در نظر چشم تر عاشق
بریدن ها نمایان است از غیر تو ای بدخوکه نقش بوریا باشد به پهلو جوهر عاشق
ز بالینش چه گویم کوه را سرگشته می سازدبه نرمی طعنه زد بر سنگ خارا بستر عاشق
چه می دانی تو با ما نیش آن مژگان چه می گویدنداند کس بجز عاشق زبان خنجر عاشق
به هر جا نوخطی دیدم گرفتم نسخهٔ او رانباشد جز خط خوبان [خطی] در دفتر عاشق
چرا شوریده دایم می رود دریا نمی دانممگر افکنده بی باکی در او خاکستر عاشق
سرت گردم برای چشم زخم و عطر بزم تونمی سوزد بجز دل چیز دیگر مجمر عاشق
سعیدا غیر چشم مست و مژگان سیاه اونباشد حکم کس فرمان روا در کشور عاشق