شمارهٔ ۴۲۰
بر کف آیینه نه دستی دگر بردار ایاغخوش نباشد بی می و محبوب رفتن سیر باغ
در محبت هر که گردد گرم سوزد جان ماخویش را پروانه زد بر شمع ما را کرد داغ
وقت مردن ما به بوی زلف او جان داده ایمزان سبب آشفته می گردد ز خاک ما دماغ
آدمی با این فراست قابلیت را سزاستمردهٔ خود را به خاک انداخت از تعلیم زاغ
خواستم تا پخته سازم ای سعیدا کار راسوختم از خامی خود من در این سودا دماغ