گنج

شمارهٔ ۴۱۴

آخر دمید بر رخ جانان، بهار خطدر دور روی یار نمود اعتبار خط
سنبل چسان کشد سر خود در بنفشه زاراز پا فتاد زلف تو در روزگار خط
بر روی خویش تیغ جفا را چه می کشیمشق ستم مساز پی اقتدار خط
دل چون سفینه می رود از خویشتن که گاهدریای حسن موج زند در کنار خط
ابرو کمان من، صف مژگان ناز رابر هم مزن که مورچه پی شد سوار خط
خط بر رخش دمید سعیدا چه گریه استطوفان نمی برد ز دل کس غبار خط