شمارهٔ ۳۷۶
رسید نامهٔ عنبرفشان مشک آمیزبه این فقیر دعاگوی بی کس و بی چیز
چو گل گشودم و همچون صبا ز خود رفتمبه آن امید که بینم مگر جمال تو نیز
رسید دام خط و دانه های نقطه در اوچو زلف و خال محبت فزا و مهرانگیز
چه کاغذ و چه مرکب که خط مهر و وفابه روی روز، رقم کرده خامهٔ شبدیز
کجا به منع کسان دل ز راه او گرددکه چشم مست ز پرهیز می کند پرهیز
امیدوار چنانم که جام و ساغر توهمیشه از می صدق و صفا بود لبریز
ز بسکه واله و حیران کارهای توامز شخص و عکس ندارم در آبگینه تمیز
امید هست مرا از خدای دوست نوازکه دشمنان تو گردند بر هوا ناچیز
مراد دل به تحمل برآید از لب یارکه صبر، لعل کند سنگ را نه آتش تیز
چو نیست یوسف کنعان به کام عاشق زاربیا بگو که زلیخا چه سود عمر عزیز
به یاد وصل تو تنها نه من ز خود رفتمخیال رفته و دل رفته و سعیدا نیز