شمارهٔ ۳۷۴
غرق دریای گنه کردند مغفورم هنوزصد شکست از دار خوردم لیک منصورم هنوز
رفتم از دل ها ولیکن در زبان ها مانده امهمچو عنقا گم شدم از چشم و مذکورم هنوز
با وجود آن که صبح صادق از من می دمدچون شب قدر از نظرها باز مستورم هنوز
خورده بودم از شراب عشق جامی در الستمحتسب بیرون میا با من که معذورم هنوز
شادی روز وصال او کی از سر می رودهجر شب ها با غمم پرورد و مسرورم هنوز
گفت موسی راز چندی و مطالب شد تمامگفتگوی عشق دارد بر سر طورم هنوز
چشم دل هرگز نگردد سیر از چشم بتانکاوشی دارد به مژگان زخم ناصورم هنوز
با وجود آن که در زنجیر زلفم کرده اندصد بیابان من ز عقل ذوفنون دورم هنوز
روزگار پرستم هرگز فراموشم نکردهر کجا دردی سعیدا هست منظورم هنوز