شمارهٔ ۳۷۳
نچشیده است شراب مزهٔ کام هنوزنرسیده است لب او به لب جام هنوز
چشم احسان نتوان داشت از آن بدخوییکه نداند گل چشم از گل بادام هنوز
با وجودی که نیاسوده دمی از گردشنشده ابلق گردون به کسی رام هنوز
هر کجا بود دلی کرد نظر بستهٔ دامبا وجودی که ندارد خبر از دام هنوز
می دهد چشم مرا هر نفسی دلدارینیست او را خبر از مردم بدنام هنوز
بی خبر بود که در حلقهٔ آن زلف تپیدمی کند شرم دلم از نگه دام هنوز
در گلستان پی آشفتن گل می گرددمی دهد یاد به سرو چمن اندام هنوز
در طریق ستم از خانه براندازان استآفتابش نرسیده به لب بام هنوز
چه شود گر به سعیدا نظر از لطف کنینیست این غمزده شایستهٔ انعام هنوز؟