شمارهٔ ۳۵۷
چون شود آشفته زلفش از نسیم بی خبرجنبش زلفش کند رخسارهاش را [نیلفر]
طوطی ما نطق خود را می تواند سبز کردحرف شیرینش کند چوب قفس را نیشکر
بوی گل از پا نیفتد گر فتد گل پیش پاهر نسیمی می شود بر نکهت گل بال و پر
چون توان دیدن بلایی را که از اعجاز لطفخویش را پنهان تواند کرد در عین نظر
از چنین بزمی نمی دانیم چون خواهیم رفتیار بی پروا جهان بدمست و یاران بی خبر
در دل زندانیان را چون به تحریک آوردنالهٔ زنجیر هم در گوش ما دارد اثر
ما نظربازیم از هر جا تماشا می کنیمنیست غم گر افکند آن طاق ابرو از نظر
هست تا دل کی ز دست فکر می گردد خلاصمی کشد هر دم گریبان بحر را موج دگر
جوهر مردی در آن ساعت نمایان می شودچون کنند آیینه مردان روبرو با هم دگر
ننگ و ناموسی نماند حرص چون آید به جوشآب از رو می رود در وقت گرما بیشتر
نیست تا محشر سعیدا با شهیدانش خمارخورده اند از نیش خنجر باده های درد سر