شمارهٔ ۳۵۴
ساقیا ساغر شراب بیارغم دلهای عاشقان بردار
راه عشاق بینوا سرکندر طریق فنا قدم بردار
تشنگانند اوفتاده به خاکاز شراب وصال کن سرشار
در طریق وفا چو نافهٔ مشکهمه جان صحتند و تن بیمار
همگی همچو حلقهٔ زنجیردر دل یکدگر گرفته قرار
روی شادی ز چشم ایشان محوپشت غم گشته گردشان دیوار
بید مجنون باغ و راغ خودندهمه بی حاصلند و نیکوکار
در رز و باغ این گروه که نیستنه خزان راه دارد و نه بهار
ظاهراً این گروه را منگرهمه سر خفته اند و دل بیدار
در مکانی کمند از کم کمدر زمانی ز بیشتر بسیار
همه هشیار مست کردارندهمه مست به کار خود هشیار
جمله از سر نهاده بار خودینه ز سر واقف و نه از دستار
همه را دیده همچو نرگس بازهمه را دل چو گل شکفته عذار
همگی همچو ما به کف دارندآنچه دارند از پی ایثار
بوسه زن خاک پای یک یک راسرمهٔ دیده ای به دست بیار
ای سیعدا تو هم از ایشانیگرچه دارند از تو ایشان عار