گنج

شمارهٔ ۳۴۷

مگر که بوی گل و لاله [از] هوا جوشیدکه باز شور و جنون در دماغ ما جوشید
عنان ز گرد تو شد ابلق نظر را گرمغبار کوی تو گویا به توتیا جوشید
چه الفت است خدایا که او به من داردکسی ندیده به بیگانه آشنا جوشید
حنا به آن کف پا رو به رو نشد هرگزبسی به خون شهیدان کربلا جوشید
به روی یار سعیدا سخن به عکس مگویکه خون شرم در آیینهٔ حیا جوشید