گنج

شمارهٔ ۳۳۷

ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نمایدهر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید
دلم ز آدم و عالم چنان گرفته دماغ استکه باز غنچه شود گل چو در خیال درآید
یقین ز پنجهٔ خورشید دست او بالاستکه با ادا کمر او ببندد و بگشاید
ز دزد باغ به بلبل خبر نگشته و گر نیبه جذبه نکهت گل را ز دست باد رباید
هر آنچه روی نماید به ما ز راه تو خوب استولی رفیق منافق خدا به ما ننماید
هر آن که او نپسندد ز بخل کور شود گوز دیدن رخ خوبان که نور دیده فزاید
به طوف خانهٔ خمار توتیاگویاناگر به دیده کشم خاک راه می شاید
ز حلقه های خم زلف ظاهر است رخ اوبه دور عشق سعیدا بگو دگر که چه باید