شمارهٔ ۳۱۵
آن ماهوش که در همه جا جلوه می کندخورشید در خرابهٔ ما جلوه می کند
در سینه های روشن و در دیده های پاکدایم ز فیض صلح و صفا جلوه می کند
از موج خیز حادثه بی طاقتی چراای ناخدا مگر دو خدا جلوه می کند؟
خورشیدوش برآمده از خوابگاه نازامروز باز تا به کجا جلوه می کند
آن سالکی که باخبر است از مقام خویشدایم میان خوف و رجا جلوه می کند
ای دلبران برای خدا جلوه گر شویدنور خدا ز روی شما جلوه می کند
اقبال در عنان تو عالم گرفته استدر سایهٔ تو بال هما جلوه می ند
بر مدعی ز نکهت اخلاص بهره نیستبا او همیشه بوی ریا جلوه می کند
بنشین به کوی یار سعیدا که بی حجابدر خانهٔ کریم گدا جلوه می کند