شمارهٔ ۳۰۸
هر گه که دل به یاد لبی جوش می زندصد موج بوسه بر لب خاموش می زند
گردم به گرد مست شرابی که بی دریغخود را به زور غمزه در آغوش می زند
بر هم نمی زند مژه، چشم تحیرمگه در هوای دوش در آغوش می زند
مینا و جام و دختر رز رقص می کنندبوس و کنار و خنده به هم جوش می زند
مینای باده آینه گر نیست پس چرادایم به قلب رند نمدپوش می زند؟
خامش نشد حکایت خامان روزگارآری همیشه دیگ هوس جوش می زند
صهبا نصیب کوزهٔ سربسته می شودمعنی همیشه بر لب خاموش می زند
مژگان کلاه عقل سعیدا زند به تیرابروش تیغ بر کمر هوش می زند