شمارهٔ ۳۰۷
آن که پشت دست رد بر نقره و زر میزندسکهٔ همت به روی مهر و اختر میزند
میشود یا زلف خط یا کاکل سرگشتهایاز چراغ بخت ما دودی که سر برمیزند
برزخ دریا نه موج است این که از تعجیل عمرمیکشد از آستین دستی و بر سر میزند
هرکه آمد چند روزی جا در این کاشانه کردآخر از این ششدر بربسته بر در میزند
کمتر از تاج کیانی نیست مجنون تو راطفل شوخی گر ز کویت سنگ بر سر میزند
آمد و سنگ به جایی زد به جان باطلانطعنهٔ بیجا به ابراهیم آذر میزند
آهن سردی است میکوبد سعیدا هرکه اوبهر تحصیل مرادش حلقه بر در میزند