شمارهٔ ۳۰۰
دار نی در کشتن منصور برپا کرده اندحرف حق را در میان خلق، بالا کرده اند
اهل عقبی در تلاش جاه و حب آرزوتهمت بیهوده بر ارباب دنیا کرده اند
قطرهٔ چندی که از چشم فلک افتاده استبحر را نادیدگان نسبت به دریا کرده اند
مهوشان چون زنگیان آیینه ها اشکسته انددر نظرها تا تو را آیینه سیما کرده اند
در گلستان جهان بر هر گلی اهل نظرجز به عبرت ننگرد چشمی که بینا کرده اند
بر جبین خویش از چین صد گره بربسته انداهل دنیا گر ز کاری عقده ای واکرده اند
اهل همت را نوازش سخت رنجانیدنی استدوستان بیهوده نی در ناخن ما کرده اند
سرو را در وجد آوردند و گل را در سماعدر چمن هر جا که ذکر جام و صهبا کرده اند
سالکانی را که در قید سلوک افتاده اندسوزن عیسی است هر خاری که در پا کرده اند
رنج ها بردند استادان به تبدیل صفاتتا در این عالم وجودی را سعیدا کرده اند