گنج

شمارهٔ ۳

مردمی، فهم، ادا، ترس خدا، رحم بجانازم آن چشم سیاه تو که دارد همه را
عشقبازی و فقیری و جنون و غم یاردارم اینها همه را شکر خدا، نام خدا
نیست باکی ز حوادث چو تو یاور باشیچه غم از ظلمت عصیان چو تویی راهنما
اثر پیر شدن قطع هوا و هوس استکار شمشیر در این باب کند پشت دو تا
نصرت از هر طرفی روی دهد برد من استجذبهٔ زلف دو تا یا کشش آه رسا
هر که را دید طمع بر دل و دینش بربستچشم او هم به صفت نیست کم از چشم گدا
دور بینند و ز نزدیک نظر می پوشندهمه را چشم به هم دوخته چون بند قبا
عیب پوشیدن این طایفه عیبی است بزرگهمچو آیینه از این روی نمایند صفا
همچو جغدی به خرابی بنشینی بهترنزد همت که روی در کنف بال هما
در مهمات جهان از که توان خواست مددموسیی را که بود حاجت کارش به عصا
می سپارم به تو جان و دل خود را اماهر چه از دست تو آید نکنی باز خطا
بسکه در غیبت خود ریخته اند آب از رونیست چون مردمک دیده در این قوم حیا
دلبرم قصد به جان کرده سعیدا برخیزگر تو را هست دلی جوهر خود را بنما