شمارهٔ ۲۸۲
می تلخ و چمن پرگل، ساقی نمکین باشدآیا که چنین گفتم در روی زمین باشد
تا اهرمن نفست زنده است تو غمگینیگر ملک سلیمانت در زیر نگین باشد
جز فکر خط و خالش باور نکنم هرگزدر کارگه عالم نقشی به از این باشد
ایام بهار آمد گل خیمه به صحرا زدآرام مگر امروز در خانهٔ زین باشد
بر بازوی پر زورت بر حسن دل افروزتمغرور مشو زنهار نی آن و نه این باشد
خوشوقت فقیری که صفا داشته باشدپوشیده ز خود ره به خدا داشته باشد
کس را گذر از سایهٔ کوی تو محال استگر بر سر خود بال هما داشته باشد
در خاطر من جز غم او هیچ دگر نیستتا در دل خود یار چها داشته باشد
معشوقهٔ خوبی است جهان لیک به شرطیکاین هرزهٔ هر پیشه وفا داشته باشد
خون کرده و سرمست روان است مه منتا باز دگر عزم کجا داشته باشد
بگریزم از آن شهر که دارند خلایقدردی که نظر سوی دوا داشته باشد
پوشیده تواند رود از هر دو جهان چشماز جاذبه آن کس که عصا داشته باشد
چون من نشود صبح بدین روز گرفتاردر سینه اگر آه رسا داشته باشد
بی برگی من تا به کمالی است که باللهبیزارم از آن نی که نوا داشته باشد
یکدل شود از هر دو جهان آن که چو خورشیددر دست تهی زلف دو تا داشته باشد
جز سیر جمال تو سعیدا نکند هیچتا در دل و در دیده ضیا داشته باشد