شمارهٔ ۲۷۶
شوم دیوانه اش مجنون به من گر همسفر باشددر آتش می روم پروانه ام گر راهبر باشد
توانم شد به عیسی هم نفس گر خشک لب باشمروم بر آسمان گر همچو ابرم چشم تر باشد
شود آن وقت عیب کجروان راست رو ظاهرکه آدم را قبول عام از راه هنر باشد
چسان آتش کند منع تپش مرغ کبابی راکه با هر شعله پرواز آورد گر بال و پر باشد
سخن باریک تر از موی خواهد در میان آمددر آن بزمی که حرف پیچ و تاب آن کمر باشد
به تکلیف نماز و روزه چون هشیار می گیرندنخواهم رفت از میخانه تا عقلم به سر باشد
چسان دل را توان برداشت از مژگان خونریزیکه کار سینه ریشان دایماً با نیشتر باشد
ز بی برگی توانی همچو سرو آزاد گردیدنکه در بار است هر نخلی که آن را برگ و بر باشد
توان در گلشن عالم سعیدا یکدمی وا شدبه شرط آنکه در دستت چو گل یک مشت زر باشد