شمارهٔ ۲۵۳
از یک نظر لطف که آن مهر لقا کردچون [صبحدمی] هستی من رو به فنا کرد
در صومعه بودم همهٔ عمر مقیدنازم به خرابات که از قید رها کرد
تفریق مزاج دل ما را نتوانستمردی که به حکمت شکر از شیر جدا کرد
هر غنچه مرا شد به نظر صورت پیکانتا در دل من تیر غم عشق تو جا کرد
تا عشق تو از هر دو جهان کرد خلاصمهر کس که مرا دید تو را خیر دعا کرد
هر رنج و جفایی که رسد از دل داناستاز حق مگذر آن که ندانست صفا کرد
جز پیر مغان کس هنر خویش نپوشیدهرگز به کسی گفت فلان عیب چرا کرد
نی دوش که گلبانگ مرا راست نمی گفتآوازهٔ عشاق تو بی برگ و نوا کرد
در خدمت میخانه به سر برد سعیداکس را خبری نیست که او کار خدا کرد