گنج

شمارهٔ ۲۵۰

ذکر تو هوش [و] فکر تو از خویش می بردبار خودی خیال تو از پیش می برد
هر خار، کان کشیده به مژگان ز پای گلبلبل به یادگار دل ریش می برد
تنها نه فارغ از غم دنیاش می کندغم ها ز دل برون دل درویش می برد
هر گه که دل به خنجر نازی شود دچارخود را قفا کشیده مرا پیش می برد
اندوه کرد جمع سعیدا برای دلدریوزه ای به خدمت درویش می برد