شمارهٔ ۲۴۴
سفر هوشوران زود تمامی داردباده کم نشئه چو افتد رگ خامی دارد
بادهٔ عشق بنوشید و مترسید که ایننه شرابی است که تا حشر تمامی دارد
زلف چون بند کند پای دلی در زنجیرزینهارش که بگویید گرامی دارد
از برای مدد قافیه و حسن ردیفهر زمان عرض به جامی و نظامی دارد
چه بلاها که سعیدا نکشیده است از اوباز در خدمت او قصد غلامی دارد