گنج

شمارهٔ ۲۳۶

قافیه: اندارد۶ بیت
چه شور است این که دل از دست آن نامهربان داردکه جای مغز جسم من نمک در استخوان دارد
چسان مستور دارم عشق را واعظ مپوش از منکه حق را در مسلمانی مگر کافر نهان دارد
ز خواب غفلتم بیدار گردانید فریاد درا امشبصدای اهل دل در گوش اهل ذوق جان دارد
چه غم دارد ز خیل آهوان، لیلی در این صحراچو مجنون ناله سوزد دردمندی را شبان دارد
چسان نسبت دهم پروانه را ای شمع با سوزتتو آتش بر زبان داری و او آتش به جان دارد
نمی دانم سعیدا کین اخوان از چه رو باشدکه [گویی] [یوسفی] با خویشتن این کاروان دارد