شمارهٔ ۲۲۹
به هر وادی که آبادی است آن وادی جفا دارددر آن صحرا که معموری نمی باشد صفا دارد
تهی چون شد ز خود نی زیر و بم را ساز می گرددنوای عیش و عشرت را در این جا بینوا دارد
تسلی، ناشکیبایی، جفا، پیمان شکستن، عهد بربستنچه گویم این جهان بی وفا با خود چها دارد
نه شادی دارد از بودن نه غم دارد ز نابودنکه در شهر تعلق پادشاهی را گدا دارد
تنی لاغر نه بردارد ز فرش هیچ کس منتکه از پهلوی خود با خویش، نقش بوریا دارد
ندیدم همچو دل کامل عیاری دوربین یاریکه از هر جا چو می پرسم جوابی آشنا دارد
سعیدا طبع وحشی سایهٔ دیوارکی خواهددل دیوانهٔ ما رم ز نقش بوریا دارد