شمارهٔ ۲۲۸
زبان بستهٔ ما صوت بی صدا داردلب خموش به دل حرف آشنا دارد
به سعی هر که ابوجهل نفس کرده به چاهقسم به عمرهٔ او کعبه اش صفا دارد
مه و ستاره و خورشید این غلط حرفی استفلک ز گردش ایام داغ ها دارد
چرا چو چرخ فلک زلف سرکشی نکندکه آفتاب و مه و زهره و سها دارد
اگر به کعبه رود دل اگر به قدس خلیلمحبت نجف و شوق کربلا دارد
نشان قامت آن شوخ می دهد دل رااز آن به مصرع برجسته سرو جا دارد
در انتظار خدنگ تو صید رم کردهدویده می رود و چشم بر قفا دارد
دلی که یافت سعیدا پناه در خم زلفچه غم ز سایهٔ بال [و] پر هما دارد