گنج

شمارهٔ ۲۲۶

که طرف از این فلک فتنه بار می بنددکه یک گره چو گشاید هزار می بندد
هوا به روی گل و لاله رنگ می ریزدبهار پای چمن را نگار می بندد
چمن شکوفهٔ دستار بر سر هر شاخبه دستیاری دست بهار می بندد
عجب ز زلف تو دارم که هر زمان صد چینچگونه در شب تاریک و تار می بندد
فلک اگرچه سعیدا به طور من گرددچه می گشاید از آن و چه کار می بندد