شمارهٔ ۲۲۴
ز راه عشقبازی این دل شیدا نمیگرددکه هرگز از طریق خویشتن دریا نمیگردد
تواند آدمی شد اولیا، عارف شدن مشکلشود خون شیر در پستان ولی صهبا نمیگردد
به خوشچشمی کسی صاحبنظر کی میتواند شدکه نرگس سرمهسا گردد ولی بینا نمیگردد
سراغ چشم لیلی از غزالان کردنی داردکه مجنون نیست آن دیوانه در صحرا نمیگردد
مبادا پای رنجیدن مکرر در میان آیدگره چون بر گره افتاد دیگر وانمیگردد
سلامت را نمیخواهند رندان ملامت کشبه کوی نیکنامی عشق بیپروا نمیگردد
زمان تندرستی و جوانی بیبدل باشدکه این بیتالحزن چو شد خراب احیا نمیگردد
ز بازار دلم با خال آن رو زلف میداندکه چون شب در میان آمد دگر سودا نمیگردد
سعیدا عندلیب باغ آن رعناست کز لطفش[گلی] مانند خارش در جهان پیدا نمیگردد