گنج

شمارهٔ ۲۱۷

نگریم بعد از این ترسم که دل خون جگر گرددنسوزم سینه را داغش مبادا چشم تر گردد
ز خورشید جمالش نیست باکم بیم از آن دارمکه خط پیدا شود بر آن رخ و دور قمر گردد
به خاک آن کف پا روی خود می مالم و شادمکه مس بر کیمیا چون برخورد البته زر گردد
چه کم دارد که دارد خانه زادی همچو زلف خودکه گه بر پایش افتد گه به قربان کمر گردد
به این قدر گران ای ناز با کاکل چه می پیچیگذار این سر به پا افکنده را بر گرد سر گردد
هوا خاکسترش را باز در پرواز می آردمدان پروانه بعد از سوختن بی بال و پر گردد
کمال خود سعیدا دیدن نقصان خود باشداگر بینا شوی بر عیب خود عیبت هنر گردد