شمارهٔ ۲۱۳
به آن برچیده دامان تهمت خونم کجا افتدنسازد دست رنگین گر به پای او حنا افتد
چه سازم با چنان بالابلندی عشوه پردازیکه در دیدن ز کوتاهی نگاهم پیش پا افتد
ز استغنا کشم در زیر دامن پای رغبت رابه پشت پای من گر سایهٔ بال هما افتد
چسان کس می تواند دید آن نازک خیالی راکه از خود می رود چون در دلش فکر حیا افتد
که را طاقت که گیرد دامن پیراهن نازیکه در هر یک گره صد ناز بر بند قبا افتد
نهال فقر آن گه می شود کامل که چون معنیسعیدا در جهان بالش از نشو و نما افتد