شمارهٔ ۲۰۶
مکن به روی دلارام من نظر گستاخمرو چو خس به دم اژدر شرر گستاخ
به در کند ز جهانت فلک به رخ زردیچو آفتاب روی گرچه در به در گستاخ
چو زلف یار مبادا سیاه کجدستیبه زور شانه به آن مو شود کمر گستاخ
به موج چین جبین بتان مشو حیرانمرو ز جهل به دریای پرخطر گستاخ
نظر به ابروی او می کنی ز جان بگذرمشو مقابل شمشیر، بی سپر گستاخ
من فقیر چه سازم به آن چنان یاریکه کس به او نشود جز به سیم و زر گستاخ
به جان خویش سعیدا تو خود زدی آتشبگفتمت که به آن رو مکن نظر گستاخ