گنج

شمارهٔ ۲۰۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایقدح۱۱ بیت
هرگز ندیده ام گرهی بر جبین صبحدارم نیازها به رخ نازنین صبح
شد آفتاب داغ نمایان به هر دو کوندست نسیم شب چو شکست آستین صبح
نبود عجب چو غنچه اگر پاشم از نسیمدارم دمی چو بوی گل آن هم رهین صبح
بر آفتاب روی تو از حلقه های زلفگویا که می چکد عرق یاسمین صبح
تا دید خویش را ز خجالت به باد رفتآیینه ای است زنگی شب را جبین صبح
آیین صبح و مشرب او روز روشن استکافر اگر نیاورد ایمان به دین صبح
تا شد عیان گشادگی جبهه ات به خلقدر دور حسن روی تو مهر است کین صبح
بردار آستین بنما داغ خویش راروشن شود جهان ز گل آتشین صبح
حرف درست گویمت ای دل ز طول عمراز کوتهی نخورده شکست آستین صبح
چون شیشهٔ می است ظهور و بطون مانبود جدا ز هم دل صبح و جبین صبح
از فکر آبدار سعیدا چو آفتابگل ها شکفته از غزلم در زمین صبح