گنج

شمارهٔ ۱۹۷

تا کرد آن پریرخ و نامهربان خروججان رخت بست و کرد ز تنها روان خروج
پیری فکنده طرفه فتوری حواس راگویا که کرده یوسف از این کاروان خروج
ایمان به فکر زلف بتی تازه می کنندشاید که کرده مهدی آخر زمان خروج
در خم نشست دختر رز با هزار نازاز شیشه کرد آفت پیر و جوان خروج
دارم به دل ملاحظه دایم که بی محلتا نکته ای مباد کند از زبان خروج
ای نازنین چرانشوی مهدی زمانهرگز نکرده مثل تویی در جهان خروج
تا قامتش بدیدم و رخسار ماه اودر حیرتم که کرده ز سرو ارغوان خروج
ای لعل پاره گوهر یکدانه ای چو توتا این زمان نکرده ز بحر و ز کان خروج
زان خاکسار گشته سعیدا که کرده استآدم به این کمال از این خاکدان خروج