شمارهٔ ۱۹۵
خوشم به این مرض و انحراف طبع و مزاجکه جز تو کس نتواند مرا دوا و علاج
بیا به مذهب عشاق فارغ از همه شوکه در ولایت ما نیست دین کفر رواج
یکی است دنیی و عقبی چو نیک درنگریاگرچه عکس به گفتن بود مجاز مزاج
مرید جام شو ای دل که عبد مؤمن رافتادگی فلک و بیخودی بود معراج
فلک به مهرهٔ من نرد مهر کج بازدشود اگرچه مرا استخوان تن چون عاج
تویی که سبز کنی خشک و خشک سبز کنیز زنده باج ستانی دهی به مرده خراج
ز فیض عشق از آن روز شعر می بافمکه تا شدم ز مریدان خواجهٔ نساج
تو آن شهی که بود عار و ننگ ذات تو رامدد ز عسکر و عزت ز تخت و خیمه و تاج
به غیر سینهٔ عشاق تیر نازش راکه راست زهره که تا دل کند بر آن آماج؟
میا برون به تماشای عالم ای درویشکه می برد ز ره این بت به زور استدراج
چه ساحری است که دارد نگاه چشم سیاههمیشه خانهٔ دربسته می کند تاراج
نمود هر دو جهان غیر یک حقیقت نیستیکی است بحر ولی مختلف بود امواج
اگرچه نیست مرا پنبه دانه ای در کفولیک دست نهادم به دامن حلاج
مکن مصاحب اهل حرص و آز [سعید]که آبرو برد از مرد، صحبت ازواج