شمارهٔ ۱۷۸
رخ نمودی و جهان در نظرم دیگر گشتقصد جان کردی و هر مو به تنم خنجر گشت
داد و فریاد ز دست دل چون آینه اتهر که از من سخنی گفت تو را باور گشت
تا شود در هوس عشق تو انگشت نماماه، ابروی تو را دید و از آن لاغر گشت
هر نهالی که به خوناب جگر پروردمسبز شد برگ برآورد ولی بی برگشت
دور ما آمد و زاهد به خودش می پیچددور عمامه به سر آمد و دوران برگشت
مرده دل درد طلب را نشناسد هرگزهر که جان داشت کی از راه محبت برگشت؟
ز آتش داغ سعیدا چه خبر در عالمکه نهان در ته پیراهن خاکستر گشت