شمارهٔ ۱۷۶
از ره عیش و نشاط، ای چرخ گردیدن نداشتدر زمان ما بساط خویش برچیدن نداشت
دوش بر شوخی نگاه حیرتم افتاده استکز نزاکت جسم او را همچو جان دیدن نداشت
در چمن جز ریختن خون صراحی را به جامدست بی زنهار او پروای گل چیدن نداشت
آفتاب از ابر گرمی بیشتر بخشد به خلقروی خود را در نقاب زلف پیچیدن نداشت
کرده بودی در الف بی مشق بیدادی تمامخط برآوردی و باز این مشق ورزیدن نداشت
حال ما را در ترازوی ریاضت این قدرای سرت گردم، بده انصاف، سنجیدن نداشت
کرده بودی خود قبول آن که من بی حاصلمباز از بی طاقتی چون بید لرزیدن نداشت
در محیط بیخودی نارفته گامی هم ز خویشگرد وای خویش چون گرداب، گردیدن نداشت
دیده و دانسته از حق چشم پوشیدن خطاستآشنا را حال از بیگانه پرسیدن نداشت
روز محشر هر سر مو شاهد کردار ماستروسیه را این قدر بر نامه پیچیدن نداشت
آسمان گو بر مراد ما سعیدا گر نگشتاز چنین بی دست و پایی جای رنجیدن نداشت