شمارهٔ ۱۵۶
شایستهٔ درگاه تو هر بی سر و پا نیستدرگاه تو جایی است که گنجایش جا نیست
آتش که درون کار کند شعله نداردآن را که دلش سوخته انگشت نما نیست
تا یک نظر از رهگذر دیده درآیدیک رهگذری نیست که صد دیده ورانیست
دست کرمت بسته ره و رسم طلب رادر شهر و دیاری که تویی نام گدا نیست
هر سو که دلم رفت رهی بود به کویتاین طرفه که تا کوی تو یک راهنما نیست
بی درد به آخر نرسد مرحلهٔ شمعماند به ره آن دل که در او آه رسا نیست
از باطن کس حرف زدن شرک خفی دانکز سر دل آگاه کسی غیر خدا نیست
بر عاشق بیچاره ستم این همه یاربدر مذهب معشوق مگر روز جزا نیست؟
از ماست سعیدا که خطاها شده پیداورنه ز قلم آنچه به ما رفت خطا نیست