شمارهٔ ۱۴۲
گرچه زلفت به میان بسته به یک زنجیری استدر میان من و دیدار تو یک شبگیری است
این نه شمس است که هر روز تکاپو داردبلکه بگریخته از دست فنا نخجیری است
نقش دیبا نه پی زیب قبا بافته اندبلکه هر نقش در او پنچهٔ دامنگیری است
طرفه جایی است جهان هر که در او می آیدتا در او هست پی کار و پی تدبیری است
چنگ در دامن شام و سحر و صبح بزنمنتظر باش که در هر نفسی تأثیر است
هر چه در مدح قدش گفته شود کوتاه استسرو از ترکش آن سخت کمان یک تیری است
دو قدم در پی یک مرد خدا راست نرفتنفس اماره سعیدا چه عجب بی پیری است