شمارهٔ ۱۴۱
آفتاب از نفس صبح قیامت اثری استآتش از گرمی روزش خبر معتبری است
زلف، مخصوص رخ موی میانان باشدسنبلی هست درآویخته هر جا کمری است
همچو الماس دم تیشهٔ او کارگر استتا به فرهاد جگر خسته ز شیرین نظری است
گرچه صوفیه ندارند به کف هیچ هنرعیب پوشیدن این فرقه عجایب هنری است
خدمت پیر مغان ساز که بی منت پاتا به سرمنزل مقصود چه خوش راهبری است
توشه خوناب جگر، یار و مصاحب غم و دردطرفه راهی است ره عشق عجایب سفری است
گذر از جان و سعیدا قدمی پیش گذاربی تکلف که سر کوی بتان خوش گذری است