شمارهٔ ۱۳۷
جنت ز سر کوی تو یک صحن خرابی استدوزخ ز غم عشق تو یک سینه کبابی است
آن کس که گلو را به دم تیغ تو تر کرداو را به نظر چشمهٔ حیوان دم آبی است
در چشم خرد، کوه تن و بی سر و پایی استدریا لب خشکی و گهر قطرهٔ آبی است
عالم دو زمان بر صفت خویش نباشدای بی خبران چتر فلک قصر حبابی است
ما را گله از قاضی عنتاب نباشدفتوی ده این شهر شما طرفه جنابی است
ای چرخ به رندان جهان این همه مستیبا آن که به مینای تو یک جرعه شرابی است
افتاده به گردن گذاران است شب و روزآخر به کجا تا کشد این طرفه طنابی است
مشکل همه بر روی زمین است مترسیددر زیر زمین یک دو سؤالی و جوابی است
اوقات حیات و نفس بازپسین استدر رهگذر مرگ درنگی و شتابی است
صحرا چه کند گر نکند خاک به فرقشکوه از غم او خون دل و چشم پرآبی است
دست از همه بردار و سبکبار شو امروزفردای قیامت به میان پای حسابی است
بشنو صفت لیلی و مجنون ز سعیداآن خانه براندازی و این خانه خرابی است