گنج

شمارهٔ ۱۳

پاس گر می داشتم شب های تار خویش راصید می کردم دل معنی شکار خویش را
از خیال موی او کردم قلم و آنگه [به چشم]نقش بربستم به خون دل نگار خویش را
مشرق خورشید می، شد چون دهان شیشه اممغرب مینا نکردم جز کنار خویش را
در خیالش رفتم از خود خاطرم شد بی رقیبمی کشم دزدیده از خود انتظار خویش را
از سبک روحی به خاکم بال و پر بخشیده اندبا صبا همدوش می سازم غبار خویش را
معنی بیگانه خواهد آشنا شد ز آب چشمسیر خواهم کرد آخر خارخار خویش را
طوطی ما بسکه حرف از شکر لب می زندکام شیرین می کند آیینه دار خویش را
نسبت آزادگی با سرو دور است از شعورسرو در کار دل ود کرده بار خویش را
با وجود آن که در رویت غبار خط نشستروبرو هرگز نگشتی خاکسار خویش را
چون چمن هرگز نشد عیشم به ناکامی تمامطرح دادم با خزان آخر بهار خویش را
تا نماند از دل سختت سعیدا یادگارهمچو خود در خاک بر سنگ مزار خویش را